مطالب پیشنهادی از سراسر وب

» داستان پادشاه ظالم

داستان پادشاه ظالم

داستان پادشاه ظالم   

در روزگاری شاه ستمگری زندگی می کرد که خود را پیرو دین موسی می دانست ومخالف مسیحیت فقط به همین دلیل صد ها مومن را کشت.روزی وزیر او که مرد حیله گر مکاری بود،به پادشاه گفت: مسیحیان با پنهان نگه داشتن دینشان از تو جان خود را حفظ می کنند. کشتن آنها فایده ندارد. شاه پرسید: چاره کار چیست؟ وزیر گفت: شاه فرمان بده گوش و دستم را ببرند و لب و دماغم را بشکافند و حکم به اعدام من بده و کسی را مامور کن شفاعتم را کند واین کار را در بازار انجام بده وتا از مرگ نجات پیدا کنم. بعد مرا به جایی دور در میان مسیحیان تبعید کن تا بینشان فتنه کنم. من تظاهر میکنم مسیحی هستم به آنها می گویم شاه متوجه ایمان من شد و قصد جان من کرد. 

شاه به گفته وزیرعمل کرد.وزیر موفق شد در بین مسیحیان رخنه کند و کم کم ایشان گروه گروه به وزیر پیوستند. تعدادشان به صد هزار نفر رسید. وزیر مخفیانه به ایشان اسرار انجیل را بیان می کرد به ظاهر تعلیمات دینی به آنها می آموخت اما حقیقت جز این بود. مسیحیان دل به او دادند و اورا نایب عیسی پنداشتند. 

صد هزاران دام دانه است ای خدا 

ما چو مرغان حریص بی نوا

 وزیر مدت شش سال پناهگاه مسیحیان شده بوداما همچنان بین شاه و وزیر مخفیانه پیغام هایی رد و بدل می شدو شاه به وزیر وعده های امیدبخش می داد. قوم عیسی در آن روزگار دوازده پیشوای دینی داشت آن دوازده پیشوا و مریدانشان بنده وزیر شده بودند. وزیر برای هریک از این پیشوایان طوماری خلاف یکدیگرنوشته بود، به طوری که حکم های هر یکی ضد دیگری بود در یکی گفته بود جز توکل هر چیز دیگری فتنه است. در دیگری گفته بود عبادت مهم است نه توکل خالی. بدین ترتیب آن دشمن دین عیسی، دوازده دفتر به تحریر در اورد.و اما حیله آخر وزیر؛او سرانجام وعظ را ترک گفت و خلوت نشینی کرد مردم از فراق او آزرده شدند از او خواهش کردند برگردد ولی وزیر ترک خلوت نکرد.  

که مرا عیسی چنین پیغام کرد 

کز همه یاران و خویشان باش فرد

بعد از این دستوری گفتار نیست 

بعد از این با گفت و گویم کار نیست

 بعد از آن وزیر هر یک از امیران را صدا کرد و به هر یک از انان گفت که تو نایب بر حق عیسی هستی دیگران از تو پیروی می کنند هر امیری از تو سرپیچی کرد، اورا بکش یا زندانیش کن ولی تا من زنده هستم از این موضوع با کسی حرف نزن و تا نمرده ام این راز فاش نکن. به هر امیری، جداگانه چنین گفت که جز تو در دین خدا جانشینی نیست. بعد از چهل روز خود را کشت. خلق از خبر مرگ او پریشان شدند. بعد از یک ماه مردم گفتند ای امیران از بین شما جانشین آن وزیر کیست ؟

چون که گل بگذشت و گلشن شد خراب 

بوی گل را از که یابیم از گلاب

یکی از وزیران طومارش را بیرون کشید و گفت جانشین برحق آن وزیر منم. دیگری نیز همین ادعا را داشت. امیران دیگر هم در حالیکه شمشیر به دست داشتند آمدند. جنگ عظیمی به پا شد و صد ها هزارمسیحی کشته شدند.

آنچه با معنی است خود پیدا شود

آنچه پوسیده است او رسوا شود 

در این فتنه که پیش از این ذکر کردیم آن گروه که از فتنه و ترس در امان بودند، از شر امیران به نام شریف احمد پناه بردند. نسل آنان زیاد شد و نور احمد یار و یاور آنان شد.

نام احمدچون حصاری شد حصین 

تا چه باشد ذات آن روح الامین

بعد از این خونریزی که از فتنه آن وزیر پیش آمد، پادشاه دیگری از خاندان آن پادشاه مسیحی کش باز به کشتن قوم عیسی پرداخت و جا پای او گذاشت. 

آن پادشاه یهودی آتشی بزرگ بر پا کرد و در کنارآن بتی قرار داد.گفت هر کس این بت را سجده کند از سوختن نجات پیدا می کند و گرنه در میانه آتش جای خواهد گرفت. سپس زنی را با بچه اش به کنار بت آورد. بچه را از دست مادر گرفت ودر درون آتش افکند. زن ترسید دست از ایمانش برداشت. خواست به بت سجده کند که صدای فرزندش را از درون آتش شنید که می گفت مادر من نمرده ام. مادر تو نیز به آتش بیا که من اینجا خوشم گرچه به ظاهر در اتش هستم. 

اندرآ اسرارابراهیم بین 

کاو در آتش یافت سرو و یاسمین 

اندر آید ای همه پروانه وار 

اندر این بهره که دارد صد بهار 

زن و مرد خود را در آتش افکندند بدون آنکه کسی مجبورشان کند تنها به خاطر عشق دوست خود را به آتش می انداختند. کار به جایی رسید که ماموران مردم را از وارد شدن به آتش منع می کردند. آن پادشاه که آبرویش را از دست رفته دید، از کرده خود پشیمان شد زیرا که مردم در ایمان خود صادقانه کوشیدند.

برگرفته از دفتر اول مثنوی


فرم ارسال نظر





آخرین مطالب این وبلاگ

آخرین مطالب مجله


پکیج های تبلیغاتی هدفمند و تحت سئو در ارم بلاگ پکیج های تبلیغاتی هدفمند و تحت سئو در ارم بلاگ مشاهده